نام: | |
ايميل: | |
وبلاگ اصليام: http://revaiat.blogsky.com
حتماً زياد شاهد بودهايد که يک وبلاگ نويس قصد حداحافظي و ترک وبلاگش را داشته و جامعه اينترنتي را با خطر محروميت مواجه کرده باشد . در اين حالت معمولاً همه از او مي خواهند که به دنياي اينترنت رحم کند و بماند و ادامه دهد. آيا اين برخورد و پابند کردن کسي که تصميمي گرفته درست است؟ عرض مي کنم!
قدرت تشخيص شما و کمي روانشناسي و حتي حس ششمتان – اگر داشته باشيد – در برخورد مناسب با اين ناهنجاري، کمک مؤثري خواهد بود. گاهي (اغلب اوقات) يک وبلاگ نويس از روي مسائل عاطفي قصد – و يا تظاهر به – رفتن مي کند. اگر تشخيصتان اين باشد، بنده در عکس العملتان دخالتي نمي کنم. هر طور دوست داريد عمل کنيد. بگوييد بماند، قربان صدقه اش برويد، نازش را بکشيد و يا اينکه سکوت کنيد تا زماني که بازگشتش را اعلام کند، چون چنين وبلاگ نويساني هميشه راهي آبرومندانه براي بازگشت خود پيدا مي کنند.
اما گاهي (به ندرت) يک وبلاگ نويس با درک درست از شرايط خود و با توجه به اهدافي که دارد، از روي برنامه تصميم مي گيرد که موقتاً يا براي هميشه وبلاگش را ترک کند . با اين حساب آيا جايي براي اصرار باقي مي ماند؟ براي چه بايد به چنين کسي اصرار کنيم که بماند و در وبلاگ بنويسد و اهداف مهم زندگي خود را به دست فراموشي بسپارد؟ شما که وبلاگ مي نويسيد مي دانيد که وبلاگ از مشتقات خشخاش است، يعني آدمي را معتاد مي نمايد (بلا به دور)! با اين حساب وبلاگ نويسي که با زحمت و کشمکش فراوان با خود، عزمش را بر رفتن استوار ساخته، ممکن است در مواجهه با اصرار شما – که البته از روي محبت است – سست شود و بماند و وقت خود را داخل وبلاگش بريزد، اما در عوض متحمل خسارت سنگيني در زندگي اش شود. درست مثل يک معتاد به سيگار که با زحمت تصميم به ترک گرفته، و سيگاري ديگري از روي محبت، بسته سيگار (از اون خوب ها) را به طرفش بگيرد و مدام بگويد بکش!
سخني هم دارم با سيگاريان عزيز ، ببخشيد با کساني که از روي برنامه و با محاسبه ي معادلات زندگي خود، يقين کرده اند بايد ترک ديار (وبلاگ) کنند و به برنامه هاي مهم زندگي خود برسند. در چنين مواقعي اولاً هول نشويد و اگر کمبود محبت نداريد، اصلاً صدايش را درنياوريد که مي خواهيد برويد. يک يادداشت بدون تاريخ مصرف بنويسيد (طولاني و کمي ثقيل باشد بهتر است) و بعد رها کنيد. در چند روز اول کامنت هاي معمولي تان مي رسد. بعد نظرات تک و توک (ببخشيد معادل فارسي اش را پيدا نکردم) اضافه مي شود و مدتي گرد و غبار هم مهمان وبلاگتان مي شود. بعد از حدود يک ماه، بسته به اينکه حشر و نشرتان در وبلاگستان چگونه بوده باشد، يک، چند يا چندين نفر مي آيند و مي گويند کجايي و چرا به روز نمي کني؟ هر چه محافظه کارانه تر وبلاگ نوشته باشيد و اشتباهات ديگران را بيشتر تأييد کرده باشيد، تعداد بيشتري سراغتان را خواهند گرفت. اين خان آخر است. کافي است چند صباح ديگر هم سکوت کنيد. به دو ماه که برسد، همه يا فراموشتان مي کنند يا به نبودنتان عادت مي کنند و در هر حال عزيمت شما جنبه رسمي به خود مي گيرد!
آتش دوشکاي دشمن به سوي ما که در کانال گير افتاده بوديم، تمامي نداشت. حاج علي فردپور آرپيجي به دست از کنارم گذشت. صفا و اخلاصش زبانزد بود. خطاب به همه فرياد ميزد:«ناراحت نباشيد، الآن خاموش ميشود» و همين جملات ادامهي يادداشت ...
حرف نخست – 4/1/1386
بهار آمده، حيات رنگ تازگي گرفته و «روايت فجر» هم کمي تغيير کرده است. از اين پس در ستون نامحرمانه برخي ناگفتهها را خواهيد خواند و «روايت فجر» نيز مسير پيشين را پي خواهد گرفت (به جز اين يادداشت که در دو ستون مشترک است). نامحرمانه در موضوعهاي گوناگون نوشته ميشود و اکنون براي داوري در بارهي آن زود است. خوشحال ميشوم که اساتيد، بزرگان و عزيزان در مورد تغييرات گرافيکي وبلاگ نظر بدهند و اشکالها را گوشزد کنند. آرشيو کامل نامحرمانه ...
نويسنده ي وبلاگ الا انّ حزب الله هم الغالبون ، تازه ترين مطلب وبلاگش را به وصيت نامه ي فرزند برومند رهبر جنبش حزب الله لبنان اختصاص داده است. اين نويسنده ي متعهد در پيشاني مطلبش آورده است: آنچه مي خوانيد، وصيت نامه جواني است که مردانه در راه پدرش پاي گذاشت و باعث افتخار خانواده و هم رزمانش شد... او يک آقازاده بود، با تعريفي متفاوت از آنچه ما مي دانيم...
اشاره: اين مطلب ادامه ي پست امداد، و به نوعي ادامه ي مطالب پست امداد، ورود به کادر، مقر انرژي اتمي و نخستين اعزام است.
روزها به همان صورتي که قبلاً گفته شد، يک نواخت مي گذشت. شيفت در پست امداد، مطالعه، بازي، شنا در رودخانه و گشت و گذار. گاهي به همان مقر گردان سيدالشهدا (س) سري مي زدم. از بهترين گردان هاي لشکر بود با زبده ترين نيروها. مسئول بهداري آن گردان هم شخصي بود به نام مريزاد؛ پاسدار رسمي بود و هر از چند گاهي براي کاري به پست امداد مي آمد. خوش رو و قابل تحمل بود. اصالتاً قمي بود ولي همسرش محلاتي بود و از سپاه محلات اعزام شده بود. لهجه ي شيرين محلاتي هم داشت!
يک روز بدون مقدمه به من گفت:«... مي خواهي بيايي گردان سيدالشهدا؟» گفتم که تأييد نمي کنند و تا همين جا هم با زور آمده ام. گفت:«تو فقط بگو دوست داري يا نه؟» گفتم:«معلومه که دوست دارم.» گفت که با بقيه اش کاري نداشته باش و آن روز گذشت. چند روز بعد آمد و با همان لهجه ي شيرين محلاتي گفت:«وسايلت را جمع کن و بيا برويم گردان.» با عجله آماده شدم. مسئول پست امداد هم در جريان بود. برادر خليفه اي هم که در چنگوله نبود. اين خان مهم را بدون کمترين زحمتي پشت سرگذاشتم. يعني قبل از اينکه زمان حرکت و عمليات و ... فرا برسد و مجبور به ترفند انديشي باشم، عضو گردان شده بودم. در گردان سيدالشهدا و در چادر بهداري گردان مستقر شدم. يعني رفتم جزو کادر گردان. احتمالا به دليل کار بلدي و ديگر به خاطر علاقه ي مريزاد به من بود. مريزاد اکنون در قم است. بازنشسته شده و به قول دوستان مشغول بيزينس است. مي توان از خودش پرسيد. به هر حال يکي از مهم ترين دوران جبهه ام چند صباحي بود که در کادر بهداري گردان سيدالشهدا بودم. معمولاً شلوغ و حاضر جواب بودم. بارها مريزاد و معاونش به من تذکر دادند که شأن کادر را حفظ کنم و باوقار بيشتري رفتار کنم. اما از يک نوجوان 14-13 ساله چه انتظاري مي توان داشت؟
فرمانده گردان هم از سپاه محلات بود. آقاي آهنگران. تا آخرين خبر، او را در مسئوليت بنياد شهيد اراک ديده بودم و به هر حال با ترکش هاي فراواني که نوش جان کرد از 8 سال دفاع مقدس جان به در برد. يک روز که در چادر نشسته بودم، آمد روي جعبه مهمات هاي خالي جلو در نشست و سر صحبت را باز کرد. پرسيد که نماز شب بلدم و پاسخ من منفي بود. گفت:«دوست داري ياد بگيري؟» گفتم:«ضرر ندارد.» با صبر و حوصله نماز شب را يادم داد و قول گرفت که بين 40 نفر او را به ياد داشته باشم و رفت. فصل جديدي از هوشياري من آغاز شد. به زودي سير مطالعاتي ام به کتاب هاي استاد مطهري، شهيد آيت الله دستغيب و کتاب هاي سير و سلوک تغيير کرد. اما همچنان شلوغ بودم و شوخي ها و شلوغ کاري هايم توي ذوق مي زد. ظاهراً به مريزاد گفته بودند يا اين برادر را هماهنگ کن يا بفرستش برود دسته. يک روز مريزاد با حزن و لطافت خاصي آمد و گفت که مي خواهم باهات صحبت کنم. مي گفت:«دوست دارم تو را در کادر نگه دارم، ولي با اين رفتارت نمي توانم. به من گفته اند که به عنوان امدادگر بفرستمت دسته، نظرت چيست؟» گفتم:«خيلي هم خوب است، مي روم دسته.» واقعاً منظور مريزاد را نمي فهميدم که دارد آخرين فرصت را به من مي دهد که در کادر باقي بمانم، اما من خيلي بچه گانه مي گفتم که دسته خيلي هم خوب است. مريزاد مثل کسي که چاره اي نداشته باشد، با ناراحتي زياد گفت:«باشد، آماده شو برو گروهان يک، دسته يک. فرمانده دسته حاج آقا وفايي است.» يک ربع بعد خودم را به فرمانده دسته معرفي کردم.
توجه: لطفاً ادامهي اين خاطره را در اينجا مطالعه فرماييد.[لينک]
پايداري و دلاوري حزب الله دشمن را منکوب و جلوه هاي نصرت الهي را در معرض ديد جهانيان قرار داد. حزب الله لبنان نماد بيزاري از ذلت و مبارزه براي عدالت و آزادي و سيد حسن نصر الله مصداق آيه ي انّي جاعلٌ في الارض خليفه است. پس نه عجب که دشمن نيز چنين لب به اعتراف و ستايش حزب الله گشوده است:
فرمانده ي ستاد ارتش رژيم صهيونيستي: هيچ ارتشي در دنيا قدرت مقابله با حزب الله را ندارد.
زئيف شيف، استراتژيست معروف اسرائيلي: بايد اعتراف کنيم که از حزب الله شکست خورده ايم و اين شکست پي آمدهاي وحشتناکي براي اسرائيل به دنبال دارد.
واشنگتن تايمز: پيروزي حزب الله بر اسرائيل مي تواند تأثير عميقي در آينده ي خاورميانه داشته باشد.
روزنامه ي هاآرتص رژيم صهيونيستي: مي خواستيم ساختار خاورميانه را تغيير دهيم، ولي حزب الله را قهرمان کرديم!
زود دويچه سايتونگ: شکست ناپذيري حزب الله کابوسي است که اسرائيل را رها نمي کند.
نيويورکر: دوران خوش امنيت اسرائيل تمام شده است.
آسوشيتدپرس: دشمنان سيدحسن نصرالله هم او را ستايش مي کنند.
تايمز لندن: حزب الله ارتش اسرائيل را به لرزه درآورده و آينده اسرائيل در خطر است.
...
بسياري از استراتژيست هاي غربي با اشاره به ضربه ي سختي که رژيم صهيونيستي از حزب الله دريافت کرده است و با استناد به شکست هيمنه ي ارتش رژيم صهيونيستي و تحقير آن، بر اين باورند که رژيم صهيونيستي جرئت حمله ي دوباره به حزب الله را ندارد و طرح آمريکا براي حمله به برخي از کشورهاي ديگر خاورميانه نيز قابليت اجرايي خود را از دست داده است.
نصر من الله و فتحٌ قريب.

پي نوشت: پيام تبريک رهبر معظم انقلاب به سيد حسن نصرالله [لينک]
به دنبال اهداي هزينه گل کاري خودرو به حزب الله لبنان صورت گرفت:
هديه ي جمعي از جوانان مذهبي و مدال آوران کشور به عروس و داماد لاهيجاني
در پي کمک مالي يک عروس و داماد لاهيجاني به حزب الله لبنان، يکي از هيئت هاي مذهبي تهران و جمعي از جوانان مخترع مدال آور کشور، در مجموع مبلغ 4 ميليون ريال به اين زوج گيلاني کمک کردند.
به دنبال چاپ خبري مبني بر اهداي يکصد هزار تومان هزينه گلکاري ماشين يک عروس و داماد لاهيجاني به حزب الله لبنان، يکي از هيئت هاي مذهبي تهران که از جوانان و نوجوانان دانش آموز و دانشجو تشکيل مي شود، اعلام کرد که دو برابر اين مبلغ که معادل 200 هزار تومان مي شود، به عنوان هديه ي ازدواج به اين عروس و داماد گيلاني اهدا مي شود.
همچنين جمعي از جوانان مخترع مدال آور در مسابقات سوئيس و مالزي نيز در تجليل و قدرداني از اقدام اين زوج گيلاني، مبلغ 200 هزار تومان به عنوان هديه ي ازدواجشان اهدا کردند.
شايان ذکر است اين عروس و داماد لاهيجاني به منظور همدردي با نيروهاي مقاومت حزب الله لبنان در جنگ با سربازان رژيم صهيونيستي، ماشين عروسي خود را با پرچم حزب الله لبنان و عکس هاي سيدحسن نصرالله تزيين و هزينه ي تزيين و گل کاري ماشين را به حزب الله کمک کردند.
منبع:کيهان
اشاره: اين مطلب ادامه ي ورود به کادر، و به نوعي ادامه ي مطالب ورود به کادر، مقر انرژي اتمي و نخستين اعزام است.
بعد از صحبت با آقاي علوي فهميدم که در غرب عمليات است و به هيچ وجه بنا نيست که من به منطقه ي عملياتي اعزام شوم؛ چون از طرفي يکي مثل من را در تعاون نياز داشتند و از طرف ديگر سن و سال و جثه را در نظر گرفته بودند. دوباره زدم به سيم آخر. به مسئول تعاون گفتم که اگر بنا بود به اين حرف ها توجه کنم الآن بايد قم باشم. کليدهايم را تحويل دادم و موقع حرکت بچه ها وسايلم را جمع کردم و به همراه آنها جلو اتوبوس ها به خط شديم. برادر خليفه اي آمد و برايم صحبت کرد. از ولايت و شئون فرماندهي گفت و اينکه اگر به حرفش گوش نکنم با ولايت فقيه مخالفت کرده ام. جوابي نداشتم که به او بدهم. وقتي از سلسله مراتب و مخالفت با ولايت صحبت مي کرد، تقريباً به گريه افتاده بودم، اما مصمم بودم که کوتاه نيايم. فقط نمي دانستم که اگر متوسل به زور شود چه بايد بکنم؟ خوش بختانه زوري در کار نبود. برادر خليفه اي حالت قهر به خود گرفت و من به همراه نيروها سوار اتوبوس شدم. برادر خليفه اي هم با راننده ي واحد و توياتاي وانت به عنوان مسئول کاروان همراهمان شد. در راه هر جا براي نماز يا استراحت مي ايستاديم، برادر خليفه اي به من چنان اخم مي کرد که مي ترسيدم.
روز بعد به روستاي چنگوله ي مهران رسيديم. نزديک نماز ظهر بود. روستا محل استقرار لشکر بود و محدوده ي وسيعي از آن به بهداري تعلق داشت. يک خانه ي بزرگ تبديل به درمانگاه و اورژانس و به اصطلاح تبديل به پست امداد شده بود و چند خانه ي ديگر محل استراحت و يا منزل مسکوني نيروها بود. دو اتاق شيک – از نوع روستايي اش – به گروه ما تعلق گرفت. بعد از استقرار، وقتي نماز خوانده شد و ناهار مختصري خوردم، آقاي خليفه اي آمد و به محض ورود خطاب به جمع گفت:«مبارک است.» من که تصميم گرفته بودم گردشي در روستا بکنم، از آقاي خليفه اي پرسيدم:«برنامه چيست؟» با اخم گفت:«شما را نمي دانم، اختيارت با خودت است! ولي بچه ها امروز استراحت مي کنند.» و وقتي که از کنارش رد شدم تا بيرون بروم گفت:«اگر من مسئولت هستم بايد برگردي.» اعتنا نکردم و ابتدا به درمانگاه رفتم. مسئول درمانگاه را ديدم و با او آشنا شدم. از وسايل و تجهيزات آنجا پرسيدم. در نوع خودش و در شرايط جنگي، درمانگاه مجهزي بود. فهميدم که از امدادگرها در اين درمانگاه به صورت کشيک استفاده مي کنند. به او گفتم که بعد از ظهر برايم کشيک بگذارد. وقتي داشت از زبان آقاي خليفه اي مي گفت که امروز نيازي به کار کردن ما نيست، آقاي خليفه اي هم به درمانگاه رسيده بود. به مسئول پست امداد گفتم :«ايشان خودشان به من گفتند اختيارم با خودم است، شکر خدا هواي مرا همه جوره دارند.» برادر خليفه اي باز هم اخم کرد. مسئول پست امداد که يک پاسدار رسمي و پزشک يار بود، گفت که ساعت 4 آنجا باشم. به او گفتم که من مي خواهم گشتي در روستا بزنم اشکالي ندارد؟ گفت نه و به راه افتادم. خانه هايي که به بهداري تعلق داشت در بلندترين نقطه ي چنگوله بود و به همين دليل براي ديدن روستا به سمت مرکز آن پايين رفتم. چنگوله در ساحل يک رودخانه ي زيبا ساخته شده بود. در يکي از پيچ هاي رودخانه تعداد زيادي از نيروهاي لشکر را ديدم که شنا مي کردند. در آن قسمت، رود به يک تپه ي صخره اي رسيده بود و يک پيچ نود درجه ايجاد شده بود و آنجا به شکل يک استخر درآمده بود. چون شنا بلد نبودم، وقتي مطمئن شدم قسمت کم عمق هم دارد، لباس هايم را درآوردم و مشغول آب تني شدم. با اينکه نزديک ساحل بودم، ولي به دليل سرعت آب و تلاطمي که از شناي نيروها ايجاد مي شد، چند بار آب خوردم. آب مزه ي بدي داشت. بعدها فهميدم که حاوي املاح معدني و گوگرد است. بعد از آب تني، زير آفتاب به سرعت خشک شدم و لباس هايم را پوشيدم. در ميان روستا و زير درختان به يک سلسله چادر رسيدم. از روي تابلوها فهميدم متعلق به گردان سيدالشهدا است. در اکثر چادر ها نيروها درازکشيده بودند و استراحت مي کردند. برخي که بيدار بودند مشغول مطالعه يا نوشتن بودند. حال و هواي چادرها را باصفاتر ديدم. پس از گشتي مختصر به پست امداد رفتم. چون نيروها اغلب استراحت مي کردند، مسئول شيفت به اتاق استراحت رفت و تأکيد کرد که اگر مشکلي بود حتماً اطلاع دهم. البته شنيده بودم که مراجعات معمولاً به دليل بيماري است و به همين دليل کساني موفق تر بودند که به مسائل پزشک و بيماري ها آشنايي بيشتري داشته باشند. روپوش سفيد رنگي را که به همراه آورده بودم پوشيدم و از قفسه ي کتاب ها يک کتاب اطلاعات دارويي بيرون آوردم و مشغول خواندن شدم. به اين صورت که از قفسه دارويي را انتخاب مي کردم و سپس با مراجعه به کتاب اطلاعاتش را به خاطر مي سپردم.
ناگهان چند نفر با سر و صدا وارد شدند. يک از آنها چپيه اي را روي پيشاني گرفته بود و رنگش پريده بود. پرسيدم:«چي شده؟» و يکي از همراهان توضيح داد که در حين شوخي و سنگ پراني سنگ به پيشاني اش خورده و چون از بخيه مي ترسيده به زور آورده اندش. به همان که توضيح داد گفتم که بماند و خطاب به بقيه گفتم:«بيرون.» بعد از کشمکشي کوتاه همراهان را به بيرون فرستادم و به کمک دوست مصدوم مشغول شست و شوي زخم و بخيه زدن شدم. به هنگام تزريق آمپول بي حسي موضعي، برادر بسيجي التماس مي کرد که بخيه نزنم. مي گفت:«به خدا خوش زخم ام، رويش را ببند خودش خوب مي شود!» خلاصه در حين بخيه زدن بودم که ديدم مسئول پست امداد با شتاب وارد شد و گفت:«صبر کن ببينم.» از قرار بسيجياني که بيرون پست امداد بودند، از ترس کم سن و سالي من رفته بودند و اطلاع داده بودند. با تکان دادن پنس و اشاره به او فهماندم که مشکلي نيست و بي خود مصدوم را نترساند. وقتي محل زخم را نگاه کرد طوري گفت «آفرين» که خيال آن بسيجي و همراهاني که سرک مي کشيدند راحت شد. بالاي ابرويش نياز به حدود 5 بخيه داشت و مشغول انجام آن بودم. به دليل اينکه با اصرار خودم نوبت کشيک را قبول کرده بودم (که البته به دليل شلوغي و ماجرا جويي ام بود) و با اين اتفاق و زدن بخيه ها، خيلي زود به عنوان يک امدادگر کار بلد و علاقمند معروف شدم. روز بعد با کادر بهداري آشنا شدم و فهميدم که اين همه امدادگر براي کار کردن در اين پست امداد نياز نيست. بنا بود اکثر آنها در گردان هاي رزمي تقسيم شوند. حتي به ذهنم خطور نکرد که به گردان بروم. تا همان جا هم با سلام، صلوات و با تمرّد رفته بودم. ولي فکرش را که مي کردم، مي ديدم حضور در گردان رزمي و شرکت در عمليات، آن چيزي است که به خاطرش اين همه زحمت کشيده ام!
اشاره: حضرت آيت الله خامنهاي رهبر معظم انقلاب اسلامي در پيام مهمي خطاب به جهان اسلام با محکوم کردن شديد فاجعه قانا، سکوت و بي اعتنايي سازمان ملل و سازمان هاي مدعي حقوق بشر در قبال جنايات رژيم صهيونيستي در لبنان تاکيد کردند : امروز حزب الله خط مقدم دفاع از امت اسلامي و همه ملت هاي منطقه است و ملت مقاوم لبنان و مجاهدان شجاع آن سرزمين، با ادامه ي پايداري در مقابل شرايط تحميلي رژيم صهيونيستي، دولت خبيث امريکا و دولت بدنام انگليس, روح مقاومت را بيش از پيش در دنياي اسلام زنده خواهند کرد. متن پيام ولي امر مسلمين به اين شرح است :

بسم الله الرحمن الرحيم
فاجعه ي سهمگين قانا، دل هاي ما را لبريز از درد و اندوه کرده و ما و ديگر ملت هاي مسلمان و همه ي آزادگان جهان را سوگوار و خشمگين ساخته است.
آن کودکان معصوم، آن تن هاي ضعيف و رنجور، آن دل هاي وحشت زده و کوچک، به چه گناهي کشته شدند؟ دل آتش گرفته ي مادران و پدران آنان چرا بايد به دست صهيونيست هاي خون خوار و حاميان مست و مغرور امريکايي، اين چنين کباب ميشد؟ بيست روز بمباران بي وقفه ي لبنان، بيست روز جنايت در حجم انبوه، ويران سازي يک کشور و قتل عام غيرنظاميان در آن و فاجعهاي همچون کشتار قانا، از کدام پشتوانه ي منطق و استدلال برخوردار است که دنياي مدعي تمدن و سازمان ملل و دولت ها و سازمان هاي مدعي حقوق بشر اين گونه در برابر آن خون سرد و بي تفاوت اند؟!
دنياي اسلام تا کي بايد وجود سراپا فتنه و شرّ رژيم صهيونيستي را تحمل کند؟ دولت هاي اسلامي تا کي بايد دست امريکاي جنگ افروز و مستکبر را در اين منطقه حساس باز بگذارند؟ آنچه در لبنان اتفاق افتاد، حقوق بشر امريکايي را براي همه معنا کرد و خاورميانهاي را که دولت امريکا در پی آن است نشان داد. امروز برای همه روشن شده است که تهاجم به لبنان نقشهای از پیش طراحی شده و اقدامی امریکایی – صهیونیستی، به عنوان گامی اساسی در راه تسلط بر خاورمیانه و جهان اسلام بوده است. بوش و همکاران امریکایی وی به همان اندازه در فجایع لبنان گنه کارند که سران خبیث و رو سیاه رژیم صهیونیستی! و سکوت سازمان ملل و بیشتر دولت های غربی و حمایت برخی از دولت ها، همچون دولت بدسابقه و بدنام انگلیس، آنان را نیز به اندازههای مختلف در قضاوت امروز و فردای بشریت و در مؤاخذه و عقوبت عظیم الهی، مسئول و شریک جرم می سازد. امروز ملت های مسلمان بیش از همیشه از امریکا متنفر و بر آن خشمگین اند.
دولت های آنان، نیز حتی آنها که ملاحظات سیاسی موجب محدودیت آنهاست، از این همه تعدی وقاحت آمیز و مستکبرانه بیزار و بر آن معترض اند. رژیم امریکا با حمایتش از جنایت ها و جنایتکاران صهیونیست و با تجاوز آشکارش به حقوق ملت های مسلمان، باید منتظر سیلی سخت و مشت کوبنده ي امت اسلامی باشد. ایستادگی ملت لبنان و مجاهدت قهرمانانه حزب الله و اقتدار برخاسته از ایمان و صبر و توکل آنان، نماد دیگری از بیداری دنیای اسلامی و عزم راسخ آن در برابر دشمنی ها و کین توزی ها است. مشت پولادین جوانان مؤ من و شجاع و مظلوم لبنانی، اکنون بر چهره ي زشت متجاوزان فرود آمده و شیشه ي غرور مستانه ي آنان را شکسته است.
سیاست راهبردی امریکا ایجاد ناامنی و بحران و جنگ در این منطقه است. بدانند که هرچه ناامنی را گسترش دهند، ملت ها را بر خود خشمگین تر و دنیا را برای خود ناامن تر خواهند کرد. رفتار و خوی تجاوزگرانه ي امریکا و اسرائیل، روح مقاومت را بیش از پیش در دنیای اسلام زنده خواهد کرد و ارزش جهاد را برای انان نمایان تر خواهد ساخت. دنیای اسلام و جوانان مسلمان در همه کشورهای اسلامی بدانند که راه مقابله با گرک وحشی صهیونیزم و تجاوزگری شیطان بزرگ، جز مقاومت فداکارانه نیست. تسلیم و انقیاد در برابر دولت مردان ماجراجو و فتنه گر امریکا بر طمع و جسارت آنان می افزاید و کار را بر ملت ها سخت تر می کند. اگر لبنان تسلیم تجاوز اسرائیل و امریکا می شد و اگر جوانان مجاهد حزبالله و مردم مظلوم جنوب، رنج این دفاع مقدس را به جان نمی خریدند، محنتی بلند مدت و ذلتی روز افزون، همه ي ملت لبنان را تهدید می کرد و ادامه ي این روند تهاجمی، تمام این منطقه را در بر می گرفت.
امروز حزب الله خط مقدم دفاع از امت اسلامی و همه ملتهای این منطقه است. برای دشمن صهیونیستی دین و آئین و مسجد و کلیسا و شیعه و سنی فرق نمیکند! رژیمی است نژادپرست و متجاوز و سفاک، اگر مانعی در راه خود نبیند، از هیچ جنایتی به هر گروه و هر ملت روگردان نیست. ملت های منطقه و فرقه های اسلامی و پیروان دین های مختلف در لبنان و در همه ي کشورهای اسلامی باید دست اتحاد به یکدیگر دهند و نگذارند تفرقه ي آنان موجب قوت دشمن شود.
ایران اسلامی، مقاومت در برابر زوگویی ها و تجاوزگری های امریکا و شرارت های رژیم صهیونیستی را وظیفه ي خود میداند و در کنار همه ي ملت های مظلوم، به ویژه مردم عزیز لبنان و ملت مبارز فلسطین خواهد ایستاد.
امریکا که با حمایت صریح خود از کشتار غیرنظامیان لبنانی و مخالفت صریح با آتش بس در لبنان و کمک تسلیحاتی مالی و سیاسی به متجاوزان صهیونیست، عملاً مجرم صحنه ي این فجایع بزرگ است، اکنون درصدد آن است که با تحمیل شرایط خود بر ملت و دولت لبنان، ظلمی مضاعف را بر آنان وارد آورد. بی شک آن ملت مقاوم و آن مجاهدان شجاع، زیر بار چنین ظلمی نخواهند رفت و جز بر اساس مصالح خود تصمیمی نخواهند گرفت.
این جانب، مصائب وارد آمده بر ملت لبنان، به ویژه فاجعه ي بزرگ قانا را به آن ملت عزیز و به مجاهدان نستوه و به برجستگان و مسئولان سیاسی آن کشور تسلیت می گویم و همدردی ملت بزرگ ایران را با آنان اعلام می کنم. سلام بر ملت لبنان , سلام بر حزب الله پیروز و سلام بر رهبر دلاور و مومن عربی سید حسن نصرالله. قال الله تعالی : فاصبر ان وعدالله حق و لایستخفنک الذین لایوقنون.
سید علی خامنهای - دهم مرداد 1385

نامت، وحشتي است که با هر موشک
شليک ميشود
و تلآويو را ميلرزاند
و گله خوکها را فراري ميدهد
نامت صاعقهاي است ناگهان
که ميپيچد
و شمشيري است که دو نيم ميکند
نامت زلزلهاي است
که با 10 ريشتر در حيفا منجر ميشود
و در تمام جهان طنين مياندازد
و دندان گراز را در بنت جبيل ميشکند
نامت توفان است
پيش از آنکه تخمين بزنند
فرو ميپچيد و ميپيچاند
و مانند پنجههاي عقاب
بر بدن طعمه فرو ميرود
نامت تيري است
که در امتداد نگاهت
آرامش دشمن را نشانه ميرود
رگباري است که بر دشمن ميبارد
اضطرابي است که دل صهيونيزم را فرا گرفته است
کابوسي است
که رؤياي اشغالگران را سياه ميکند
نامت پرچمي است که ميوزد
و بر دوش رزمندگان در اهتزاز است
و نسيم را به عدالت تقسيم ميکند
نامت موشک است
که مرکاوا را منفجر ميکند
و از هليکوپتر تروريست نميترسد
نامت
فرياد مطنطني است
که در حنجرهها جاري است
چون آبشار
که در جنگل
و توفان
که در دشتها
و موج
که در درياها جريان دارد
نامت
آذرخش است، پنهان در ابرها
نامت
نسيمي است که ميوزد
و آرامش را هديه ميکند
نامت
مظلومي است که در زير آوار قانا
نفس ميکشد
و با هر شهيدي تشييع ميشود
و با هر مجروحي
بيمارستانها را معطر ميکند
نامت
سپيدهاي است برپيشاني صبح
که شب را فرو ميپيچيد
نامت پايداري است
نامت پنجرهاي است
گشوده بر باغهاي ايمان
که آفتاب را به ميهماني فرا ميخواند

نامت بهار است
که از دريچه دلها وارد ميشود
و قلبها را به تسخير خدا در ميآورد
نامت بشارت است
و امت را نويد پيروزي ميدهد
نامت تکيهگاهي است مطمئن
پناهگاهي است محکم
و سايهباني است مهربان
براي دلهاي مجروح
کودکان زخمي
زناني شوي مرده
نامت، اميد به آينده است
نامت التيام زخمهاي لبنان است
و تبسمي که بر لبان لبنان
خواهد شکفت

شعر از حسين اسرافيلي
امروز – سه شنبه – روز همبستگي با مردم لبنان ناميده شده است. جنايات بي شرمانه ي رژيم صهيونيستي و سکوت مرگبار مجامع بين المللي، خون مسلمانان و آزادگان جهان را به جوش آورده است. شمار زيادي از جوانان انقلابي مان خواستار حضور در جبهه ي نبرد با رژيم صهيونيستي هستند و اکنون حداقل کاري که مي توان انجام داد، کمک مالي به ملت تحت ستم و مقاوم لبنان است.
امروز روز امتحان الهي است و اميد است که از اين امتحان سربلند بيرون آييم. بايد در حد توانمان در اين امر مهم شرکت کنيم. اگر توان مالي مان کم است، از اهداي کمک منصرف نشويم و اگر توانمان زياد است، به مبالغ پايين اکتفا نکنيم که بهترين مصرف مال جايي است که رضايت خداي بزرگ را در پي داشته باشد. امروز هر مبلغي که به مردم لبنان کمک کنيم، در واقع براي خود و آخرتمان ذخيره کرده ايم و در واقع آن مبلغ را به دست آورده ايم. خدايا به ما توفيق بده که اين امتحانت را با سربلندي پشت سر بگذاريم.
اشاره: اين مطلب ادامه ي مقر انرژي اتمي، و به نوعي ادامه ي مطلب نخستين اعزام است.
مسئول بهداري لشکر برادر پاسدار سيد محمد علوي1 بود. قدي نسبتاً کوتاه داشت و در نگاه اول چيزي که در ظاهرش نمي شد ديد، فرماندهي بود. هميشه لبخندي به لب داشت و زياد مزاح مي کرد. در عين حال وقار و نفوذ کلام عجيبي داشت و از همين رو هميشه در نظرم يک فرمانده تمام عيار بود. فرمانده اي که در عين خودماني بودن با نيروها جَذَبه و جَذْبه اي خاص داشت. معاون واحد بهداري هم يک برادر بسيجي بود به نام آقاي خليفه اي.
همه چيز مقر و نيروها برايم جالب بود و مي خواستم همه چيز را حس کنم. رفتارم براي دوستان عجيب بود. مثلاً وقتي به مقر ادوات مي رفتم و از تانک ها و نفربرها عکس مي گرفتم و يادداشت برمي داشتم، مرا نديد بديد مي دانستند و مي گفتند:«بابا اينها هميشه اينجاست!»
يک از روزهاي اول حضور در مقر، موقع نماز ظهر به جاي رفتن به نمازخانه، در مقر به گردش پرداختم. (چون به تکليف نرسيده بودم گاهي به نماز نمي رفتم). تماشاي همه چيز برايم لذت بخش بود. کوچه پس کوچه هاي بين کانتينرها، بندهاي لباس، زمين هاي بازي، پارکينگ ادوات با تانک ها و نفربرهاي پهلو به پهلوي هم، توپ هاي ضد هوايي و ... . در همان حال حس کردم که کسي تعقيبم مي کند يا از داخل يکي از کانتينرها مرا زير نظر دارد. آن موقع ها حس ششم نسبتاً خوبي داشتم و آن را جدي مي گرفتم. بعد از ناهار براي گرفتن وضو و خواندن نماز ظهر و عصر از کانتينر بيرون رفتم. برادر خليفه اي همراهم شد. در راه از جهاد و فلسفه اش پرسيد و من هم مثل يک دانش آموز در امتحان شفاهي، پاسخ مي دادم. مسير سؤال ها و بحث به نماز چرخيد و اينکه همه ي مجاهدت ها به خاطر نماز است و بايد به بهترين شکل اقامه شود. بعد جمله اي گفت که بازتابش در ذهنم اين بود که نماز جماعت در جبهه واجب است! خواستم بگويم که من از شما تقليد نمي کنم، اما ديدم بي ادبي است. گفتم:«چرا امروز ظهر مرا تعقيب مي کرديد؟» گفت :«من را به جاي برادر خودت بدان و مطمئن باش که من هم همين طور فکر مي کنم.» بعد پرسيد:«تسبيح داري؟» فکر کردم مي خواهد به امانت بگيرد؛ گفتم که نه من اصلاً تسبيح دست نمي گيرم. دست در جيب خود کرد و يک تسبيح نو بيرون آورد و به من داد. از رفتارش فهميدم که هديه است. وقتي تشکر کردم گفت:«قابلي ندارد، مال تبليغات است.» ...
روزها مي گذشت و نيروها عملاً بي کار بودند. البته ساعات به نحوي پر مي شد. از مطالعه و نامه نگاري و بازي گرفته تا دعا و نيايش و تلاوت. برادر خليفه اي هر وقت مرا در جمع مي ديد مي گفت:«اين امير يک دقيقه هم آرامش ندارد». به جز محبت، معلوم بود که اين جمله پيام ديگري هم داشت. شلوغي من توي ذوق مي زد و خودم اين را نمي دانستم. حدود يک ماه که از بودنمان در مقر انرژي اتمي گذشت، يک روز برادر علوي مسئول بهداري لشکر آمد و گفت:«از امروز برو به اتاق تعاون و همان جا ساکن شو!». منظورش بخش تعاون از واحد بهداري لشکر بود. در اين بخش امانات رزمندگان و ساک هايشان تحويل گرفته مي شد و فهرست مشخصات و شماره پلاک هاي نيروها ثبت مي شد. به همين راحتي داخل کادر و مسئولين شده بودم. به همين دليل و به اين خاطر که از بي کاري درمي آمدم خوش حال شدم. مسئوليت ثبت مشخصات به من سپرده شد. کسي که مسئول تعاون بود مي گفت:«فکر نکن پارتي بازي شده ها، چون هميشه خودکار و کاغذ دستت گرفتي، گفتند از اين ديوانه کس بهتري پيدا نمي شود فهرست ها را مرتب کند!»
همه ي نيروهاي امدادگر ساک ها را تحويل دادند و يک کوله پشتي ساده تحويل گرفتند. بعد هم همه پلاگ گرفتند و به گردن آويختند. به زودي معلوم شد که نيروهاي امدادگر و بهداشت ِ واحد بهداري لشکر، به منطقه اي در غرب منتقل مي شوند. البته به جز کساني که در مقر مسئوليتي به عهده داشتند، مثل من! تازه فهميدم که قضيه چيست! با خود فکر کردم که من اين همه آموزش نديده ام که حالا نگهباني ساک هاي مردم(؟) را بدهم. مي روم به آقاي علوي مي گويم که اين مسئوليت مال خودتان، به هر کس که مي خواهيد بدهيد، چون من هم مي خواهم اعزام شوم. پاورقي: 1- برادر پاسدار سيد محمد علوي در تاريخ 7/12/1362 در سن 22 سالگي و در عمليات پيروزمندانه ي خيبر به شهادت رسيد.
اشاره: اخبار رسيده از لبنان تأسف برانگيز است. خبرگزاري فارس از 600 کشته ، هزاران مجروح و 800 هزار بي خانمان گزارش مي دهد. اين يعني نسل کشي! هالوکاست يعني اين!
وبلاگ هاي فارسي در برابر اين حادثه ي عظيم به سه دسته قابل تقسيم اند. دسته ي نخست را وبلاگ هايي تشکيل مي دهند که نويسندگان آنها با درک موقعيت کنوني جهان اسلام، با انواع مطالب ارزنده، به اين مسئله مي پردازند و به پشتيباني از حزب الله لبنان مشغول اند. به لطف خدا شور انقلابي در ميان وبلاگ نويسان فارسي آن همه هست که موجب افتخار ما ايرانيان شود. اين گروه اگر چه آمادگي خود را براي نبرد روياروي با صهيونيسم اعلام کرده اند، اما خود را تابع ولايت فقيه دانسته اند و چون نويسنده ي اين وبلاگ، حرف دلشان اين است که: سر ما و فرمان ِ دوست. دسته ي دوم وبلاگ هايي هستند که نويسندگانشان سکوت کرده اند و روند عادي وبلاگ خود را پي مي گيرند و به روي مبارک خود نمي آورند که خاورميانه دست خوش حادثه ي کم نظيري در طول تاريخ است و يا به بزرگي حادثه اذعان دارند، ولي وظيفه ي خود نمي دانند که به اين مهم بپردازند. دسته ي سوم را گروهي اندک تشکيل مي دهند که معتقدند مسئولين جمهوري اسلامي ايران کوتاهي مي کنند و ما همه بايد براي مبارزه ي نظامي به لبنان اعزام شويم.
دسته ي نخست به لطف خدا مأجورند و اگر تلاششان خالصانه و براي رضايت ذات احديت باشد، ان شاءالله در ثواب مجاهدين في سبيل الله شريک اند. سخن من در اين مقاله با نويسندگان وبلاگ هاي دسته ي دوم و سوم است.
کساني که سکوت کرده اند مرا به ياد کساني مي اندازند که در زمان دفاع مقدس از معرکه دوري گزيدند و گفتند که نيرو به اندازه ي کافي هست و جنگ با دشمن واجب کفايي است نه عيني و هيچ گاه نخواستند نداي امامشان را بشنوند که «امروز جنگ در رأس تمام امور است» و در پاسخ دوست و آشنا مي گفتند که ما از طرق ديگر به جنگ کمک مي کنبم و براي اثبات ادعايشان، چند قبض کمک به جبهه را مثل اسناد معتبر، همه جا با خود حمل مي کردند. برادران و خواهران عزيزم! امروز جنگ رژيم صهيونيستي با حزب الله، همانا جنگ کفر با اسلام است! و شايسته است همين امروز مسئله را درک کنيم و در حد توان خود کاري انجام دهيم که شايد فردا دير باشد.
و اما دسته ي سوم که خود را از ولي فقيه زمان نيز عالم تر مي دانند(؟) و معتقدند که بايد جهاد کرد؟! مولاي متقيان ، حضرت امير (عليه السلام) همواره شيعيان را از افراط و تفريط برحذر داشته اند. در مقابل ِ گروه اندکي که اهل تفريط اند و حتي مختصر کمک مالي به مظلومان تحت ستم فلسطين را جايز نمي دانند، افراطيوني – ولو اندک - هستند که معتقدند بايد وارد نبرد مستقيم با دشمن شد. در اين زمينه گفتني است: 1- وظيفه ي ماست که تابع ولايت فقيه باشيم تا به فرموده ي امام راحل(رضوان الله عليه) آسيبي به مملکت نرسد. 2- حتي حضرت امام خميني (رضوان الله عليه) علي رغم تأکيدات فراوان بر نابودي رژيم صهيونيستي، نبرد مستقيم را در دستور کار قرار ندادند و پس از احضار رزمندگان ايراني از لبنان، تأکيد کردند که راه قدس از کربلا مي گذرد! 3- نظر مقام معظم رهبري دقيقاً منطبق بر نظر حضرت امام خميني (رضوان الله عليه) است. 4- نماينده ي حزب الله در تهران اعلام کرده که نيازي به نيروهاي رزمنده ي غير بومي نيست و حتي حزب الله نيز تنها 10% نيروي انساني اش را در جبهه به کار گرفته است. چرا که شرايط جنگ چريکي (بسيجي) در مقطع کنوني نيازي به ازدحام نيرو ندارد. به علاوه نيروهاي حزب الله همگي آموزش هاي طولاني مدت و پيچيده ديده اند و چنين مقابله اي با ارتش غني شده ي رژيم صهيونيستي، از عهده ي نيروهاي ديگر برنمي آيد. خلاصه اينکه بايد گوش به فرمان ولي فقيه زمان، جانباز سرافراز انقلاب، سياستمدار قرن و مجاهد في سبيل الله، حضرت آيت الله العظمي خامنه اي (مد ظله العالي) بود و در مقطع کنوني با دعا، حمايت معنوي، راه پيمايي، شعار، وبلاگ نويسي و کمک هاي مالي به ياري مجاهدان حزب الله شتافت. و اگر در آينده حکم جديدي از سوي ولي فقيه صادر شد، سر ما و فرمان دوست!
پي نوشت: شايد شما يکي دو وبلاگ ديده باشيد که علناً به مخالفت با حزب الله لبنان و سيد حسن نصرالله بپردازند. اينکه اين دو سه وبلاگ را به عنوان دسته ي چهارم ندانستم، چون مشخص است که اينها فقط زبانشان پارسي است و با پول و حمايت صهيونيست ها اداره مي شوند. و آن قدر سست و کم هستند که قابل ذکر هم نيستند.

وقتي ديروز، رئيس مجلس شوراي اسلامي، در حمايت از مقاومت قهرمانانه ي حزب الله لبنان سخن گفت و تأکيد کرد که مقاومت اسلامي در لبنان نشانه ي اراده ي جهان اسلام است و اقدامات يک جانبه ي آمريکا در شوراي امنيت را محکوم کرد، نمايندگان ما در مجلس شعار مرگ بر امريکا و مرگ بر اسرائيل سردادند. وقتي ايشان گفت:«خاورميانه ي جديد براساس اراده ي ملت ها و نه اراده ي آمريکا در حال شکل گيري است»، نمايندگانمان با فرياد دشمن شکن ِ تکبير، سخنان رئيس مجلس را تأييد کردند.

امروز در کوچه و خيابان و خودروهاي عمومي، از زبان مردم مي شنويم که ما هم حزب اللهي هستيم و مي گويند که اي کاش مي توانستيم دوشادوش برادران لبناني مان در دفاع از اسلام مبارزه کنيم.

زن و مرد، پير و جوان و اقشار مختلف مردم ايران اکنون خود را هم رزم برادران حزب اللهي لبنان مي دانند و گوش به فرمان ولايت فقيه اند تا به تکليفشان عمل کنند.

امروز روز حمايت معنوي و راه پيمايي و شعار است. امروز روز تقديم کمک هاي نقدي به حزب الله سرفراز است و فردا شايد تکليف چيز ديگر باشد. سر ما و فرمان دوست.

خبرهاي مرتبط :
حداد عادل: شکل گيري خاور ميانه ي جديد ناشي از اراده ي ملت هاست [لينک]
لطفاً بقيه ي لينک ها را در بخش لينک هاي روزانه ي همين وبلاگ بينيد.
«با ياد دختر شهيد مظلوم فلسطيني»
اطلسي ها ديگر تو را نخواهند ديد
مگر در خواب
ديروز خواهرم!
عطر نفست را به ياس هاي باغچه بخشيدي
و شب بوها مست شدند
و غروب
دردت را با آسمان نجوا کردي
و سحر
اينک
نامه ات را از افق مي خوانم
که: صبح نزديک است!
به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان
اين روزها ارتش رژيم غاصب، ملحد و سرطاني صهيونيستي حملاتش را متوجه مردم مظلوم و مسلمان فلسطين و شعيان ولايت مدار لبنان کرده است. خاخام هاي يهودي هم گفته اند که کشتن زنان و کودکان و غير نظاميان مسلمان اشکالي ندارد. به عبارتي در خاور ميانه اوضاع از حالت عادي خارج شده و شرايط جنگي حاکم شده است. جنگي که يک طرف آن را انديشه ي زورمدارانه و ضد بشري صهيونيسم تشکيل مي دهد و طرف ديگر آن را مسلمانان. از اين رو مسلمانان دنيا – چون مسلمانان منطقه – در اين زمينه مسئول اند. در اين ميان وبلاگ نويسان مسلمان نيز جايگاه خود را دارند.
يادش به خير در زمان جنگ تحميلي عراق بر ضد ايران، رزمندگان اسلام را که مشاهده مي کردي، متعجب مي شدي. يکي کارگر بود، يکي استاد دانشگاه. يکي محصل بود و ديگري پرستار. بنا، فروشنده، بازاري، کارمند، نوجوان، جوان ، ميان سال، کهن سال و ... . خلاصه اينکه از تمام اقشار و سنين کساني را در ميان رزمندگان اسلام مشاهده مي کردي و همين پيروزي بزرگ مردم مسلمان ايران قهرمان را در برابر متجاوزين بين المللي رقم زد.
اکنون نيز ما وبلاگ نويسان وظيفه داريم که در وبلاگ هايمان در حد توانايي خود به اين مهم بپردازيم. و تفاوتي نمي کند که موضوع و گرايش وبلاگمان چيست؟ چرا که در شرايط جنگي ، مقابله با دشمن در اولويت قرار مي گيرد و مهم اين است که از شرايط درک درستي داشته باشيم.
يادم نمي رود وقتي علامه ي شهيد مرتضي مطهري (ره) فرياد برمي آورد که والله اگر مسلمانان ساکت بنشينند گناه است (نقل به مضمون). يا فرمايشان امام خميني (ره) مبني بر لزوم مقابله ي همه جانبه ي مسلمين با اين غده ي سرطاني در گوش جانمان نقش بسته است.
اگر کساني وقت کافي ندارند، يا بناي نوشتن مقاله را ندارند، دست کم مي توانند در جملات و پست هاي کوتاه اقدام رژيم صهيونيستي را محکوم کنند. مي توانند جمله، عکس و نمادي از مقابله با صهيونيسم در وبلاگشان درج کنند. دست کم مي توانند به جاي موزيک وبلاگ، از اين سورس استفاده کنند:
http://www.shiaweb.org/21_Almawt_le_Israel.mpg
نکته ي حائز اهميت اينکه متجاوزين صهيونيست نسبت به اينترنت حساس اند و هر حرکت – ولو به ظاهر کوچک – باعث تضعيف روحيه ي دشمن و دل گرمي برادران عزيز حزب اللهي مان در لبنان و ملت مظلوم و مسلمان فلسطين خواهد شد. يا علي!
اشاره: وقتي بنا داشتم مطلبي در باب تحولات اخير جنگ صهيونيسم با اسلام بنويسم، مطلع شدم دوست عزيزم در يادداشت امروز کيهان، مطلب شيوايي با نا